تبليغاتX
sarab
sarab

هنوز ماتم به......

انتهای مسیر جادیمان که سراب بود......

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 18:14  توسط bahar | 
من مات خاطره های نچندان دورم...
و به سکوت فریادی مینگرم که با تبلهورش قاصدکی را به پروازی ابدی در می آورد...
و اشک بی امان ستاره ای برگ شاخه ی درختی که سایه اش بر تنم سنگینی می کند را می لرزاند
و شبنمی خاطره را از ذهنم می دزدد...
و آرام آرام نگاهی را به یاد خود می آورد...
می غلتاندم در خود و اشاره به عهدی که سالها در گوشه ی ذهنم خاک میخورد ...میکند
افسوس...افسوس که چه دیر پیمان سرابی را با گوشه ی لب برای نگاهی مبهوت زمزمه میکنم که قدمهاست از او دورم..........

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 17:14  توسط bahar | 
تو نباشی...
تو نباشی سر در گم این جاده هام
در به در دنباله یه نشونی یا یه ردپام!

تو نباشی دل من میلی به موندن نداره
تن من سرد میشه و امید به فردا نداره!

تو نباشی دل گرمم از این فاصله ها
لحظه به لحظه تکرار میشه تو ذهن من خاطره ها!

تو نباشی دل من راهی جز سوختن نداره
بال و پرم بسته میشه شوقی به موندن نداره!

تو نباشی بیتابم از این گریه ها
دم به دم میترکه بغض گلوم تو لحظه ها!

تو نباشی قلب من به عشق کی پر بزنه
رویای من کی میشه وقتی دیگه خوابم نبره!

تو نباشی دل تنگم از این تنهایی
تند و تند نابود میشه تو قلب من بی قراری!

تو نباشی شب من ستاره ی بخت نداره
ماه من کی میشه وقتی که آسمون ستاره نداره!

تو نباشی میمیرم از این غصه ها
وقت و بی وقت همه جا دل میکنه یاد تورا!

تو نباشی دست نوازش به سرم کی میکشه
همدم من کی میشه وقتی که این دل دیگه عاشق نمیشه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 17:27  توسط bahar | 

....چه دوریم از این آغاز و چه پایانیست به ما نزدیک....

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 17:24  توسط bahar | 

کاش میخواستی دلم را..
میدونستی آرزویم را..
میگفتی حرفم را..
میگرفتی دستم را..
نگاه میکردی چشمم را..
کاش دوست میداشتی مرا..
کاش میدونستی این من بودم که همیشه دوستدارت بودم..
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 17:23  توسط bahar | 


 

...دلم تنگه واسه چشمی که تو خوابم منو میدید...


...واسه اونکه تو شبهاش یه بغل ستاره میچید...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 17:21  توسط bahar | 

....حسرت عشق نگاه به دریاست....


...باخت امروز امید به فرداست...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 17:19  توسط bahar | 
پرسه نزن تو چشم من                            دریای اشک و شبنمه
میدونم دست خودش نیست به خدا               حرفی نداره بزنه..

دستاش رها نمیکنه                               انگار نمیخواد بشکنه
اشکاش سرازیر شدنو                           حرفی نمیخواد بشنوه..

باور نداره رفتنو                                  این لحظه های آخرو
تو بغض و گریه هاش میگه                     سخته برام الان نرو..

فراموش کن رفتنتو                               بی من سفر کردنتو
باور کن و تنها نرو                               میمیرم از غصه نرو..

باور دارم گفته هاشو                            اشکاشو آه و خواسته هاشو
محکم میگیرم دستاشو                          پاک میکنم دونه به دونه اشکاشو..

میگم پشیمون شدمو                             حرفی نمونده واسمو
میخوام فراموش کنه و                           همیشه  باشه پیشمو..

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 17:15  توسط bahar | 


!!!بهترین لحظه ی عمرم
لحظه ی با تو بودنه
غوطه ورم از عشق تو
وقتی که قلبت با منه
محتاج با تو بودنم
وقتی که قلب عاشقم
فقط ز عشق پاک تو
تو سینه ی من میتپه!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 17:13  توسط bahar | 
آخر به انتها رسید...
آخر به انتها رسید قصه ی ابتدای من
باید گذر کنم از این خاطره های بی هدف
میگذرم از تو من ولی بهم یه فرصتی بده
واسه یه بارم که شده تورو بغل بگیرمت
بهم یه فرصتی بده به قصه ها ببرمت
بگم بهت چی میگذره بی تو تو باورای من
بگم بهت چیا میان گوشه کنار این دلم
بهت بگم سخت برام بی تو همیشه سر کنم
دلت به رحم بیاد برام بگی بی تو نمیتونم
اما چیکار کنم دیگه دلت برام نمیسوزه
میخوای بذاریمو بری میگی که این سهممونه
باشه باید یادم بره قصه ی آشناییو
باید فراموش بکنم ندیدن روی تورو
من که گذر کردم از این خاطره های بی ثمر
تو یاد من بمون در این ثانیه های بی جهت...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 17:9  توسط bahar | 


...میخوام دوباره مثل قبل بشه باهات حرف بزنم...

واسه شنیدن صدات رو گریه هام خط بزنم

میخوام درون قلب تو یه خونه ی دنج بسازم

...کلید قلبمو خودم رو طاقچه ی دل بذارم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 17:6  توسط bahar | 

امروز ازم خواستی برم!
اما هنوز حس میکنم
یه روز پشیمون میشی از این رفتنم!
نمیدونم چرا دلت شک داره که خسته شدی!
از اینکه باید از تو بگذرم راضی شدی!
نمیدونم چطوراین دل که بهونمو داشت
انقدر راحت رو دلم پا گذاشت!
نمیدونم چطور دلش میاد جداشه!
چرا میخواد به این زودی رفیق نیمه راه شه!
نمیدونم اینو از چشاش میخونم
که میگه نمیتونم خسته شدم چقدر باهات بمونم!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 17:4  توسط bahar | 

تمام روزهای زندگیم بی تواز گذرم گذر کردند


اکنون تو بگو: دلیلی بر زنده بودن هست!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 16:57  توسط bahar | 
بذار......
بذار دل فکر کنه که اشتباه نیست!
واسه تو از عشق تو مردن یه گناه نیست!!
بذار باور کنم این یه خیاله!
که تا آخر عمرم پا به پامه
بذار این عاشقی دووم بیاره!!
بره بالا تا آسمون مثل بارون بباره
بذار باور کنم همیشه بامی!
نمیرسه یه روز ازم جداشی!!
بذار حرم نفسهات مرحمی باشه رو دردام!
اسم تو همیشه باشه اول و آخر حرفام!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 16:53  توسط bahar | 
بهانه...

دل من باز تورا بهانه دارد..
از تو با آن همه خوبی به خدا گلایه دارد..
که چرا سهم من از زندگیت کوتاه است..
بازی این روزگار چقدر گمراه است..
دست من گرمی دستای تورا میخواهد..
از همان لحظه که رفتی از خودش بیزار است..
که چرا قسمت من از زندگی بی یار است..
بغض نشکسته در این سینه چقدر بسیار است..

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 10:51  توسط bahar | 

...زیباترین کلام را برای سلام انتخاب میکنی...


... ولی من دورترین کلام را برای خداحافظی...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 10:43  توسط bahar | 

امشب
امشب هوای دل من میخواد که بارونی بشه
قطره به قطره بچکه ابری اون بالا نباشه
میخواد که مهتابی کنه این آسمونه دلشو
شباشو نقاشی کنه وقتی که باشه یادتو
میخواد بچینه از تنه این آسمون ستارشو
ستاره هاشو بشماره وقتی میاد به خواب تو
میخواد که بادی بوزه بردار گردو خاکشو
خونه تکونی بکنه وقتی که هست دل مال تو.....
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 10:37  توسط bahar | 


...صدایم با صدایت یکیست...


...نزدیکی ما در همین یکیست...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 10:35  توسط bahar | 
نمیدانند............
نمیدانند که درگیر است دلم با دل تو!!
نمیدانند که چه است میان من و تو!!
نمیدانند که من غرق توام!
نیست خیالی جز تو دراین باورم!!
نمیدانند که قراره تا کجا باهم بریم!!
نیست راهی که بخوایم بی هم بریم!!
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 10:32  توسط bahar | 

نبودنت را با تمام وجود..
..خواستنت را از صمیم قلب
درکت را با تمام فکر..
..صدایت را از آن راه دور
وجودت را هرچند نیست..
..همه را با خاطراتت پر میکنم
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 10:29  توسط bahar | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
مرا صیاد دورم کرد ار آن کس که به یادم بود...
از آن راهی که تاریکی در فردای من گم بود...
از آن بیدادهایی که برایم بی ثمر می بود...
از آن جایی که صیادم مرا در خودم فرو می برد...



سلام
ممنون که به وبلاگ من سرزدید....
هر کلمه از این جمله ها متعلق هستند به خاطره هایی که چند سالی از وقوعشون میگذره!
اما امروز از ریر خاکی که دفن شده بودند جوونه زدند تا به غیر از خاک به تو دوست من بگن که چی قلم رو واسه نوشتنشون روی کاغذهای خیس با آهنگ ضعیف به رقص در آورده....
بعد از مرور دفتر خاطراتم چند خطی از دوستی خوبمان را اضافه ی این دفتر کن تا همیشه در یاد بمانیم....

نوشته های پیشین
هفته دوم آذر 1390
هفته چهارم شهریور 1390
هفته دوم شهریور 1390
هفته چهارم مرداد 1390
هفته سوم مرداد 1390
هفته دوم مرداد 1390
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM